هومــــــــــان  جووونمهومــــــــــان جووونم، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 29 روز سن داره

هومـــــــــــان عزیزم

اولین مسافرت عزیز مامان و اتفاقای بــــــــــــــــــــــــــد 2 مهر 92

سلاااااااااام عزیز مامان میخوام برات از اولین مسافرتت بگم اولین مسافرت کذاییت که دو بار سرت بلا اومد عزیزم در عین خوب بودن خیلی برامون بد اومد نمیدونم چراااااااا....... اول از اینکه تا رسیدیم تهران رفتیم برای دکتر پوست من و توی مسیر بابا یه مسیر و اشتباهی رف و در حین دنده عقب گرفتن که به پشت دید کامل نداشت به خاطر کشیده بودن سایبون من بهش گفتم برو  برو برو ماشین نیس و یه آن.... بووووووووووووووم...... یه تاکسی احمق تو کنج ماشین ما چسبونده بود به ما.... حالا به اون خستگی راه و دیر شدن دکتر تصادفم اضاف شده بود... خلاصه بابا هم پیاده شد در کمال خونسردی که برگه بیمه بده ...
13 مهر 1392

برنج خریدن با هومان

مامانی امروز برای اولین بار ما با مامانی فروغ و بابایی محمد و خاله اینا رفتیم سمت کناره برنج بخریم هوا خیلی گرم بود و من برای اولین بار این طوری با یه بادی تک لختت کردم و.... و تو حین برنج خریدن بابا اینا من و بابایی اومدیم باهات چندتا عکس از مزارع زیبای برنج سرسبز شمال انداختیم   به قول بابا فرزین اولین برنج زندگیتو اومدی خریدی  92/6/29             ...
30 شهريور 1392

5 ماهگیـــــــــــت مباررررک عشقـــــــــم 92/5/28

مامانی امشب خونه عمه فهامه بودیم تولدش  بود البته با 10 روز تاخیر.... چون دایی فرزین از  بندر عباس اومده بود نشد برنامه بزارن که بریم خونشون... اثاث کشی هم که داشتیم همه چی قاطی پاتی  شده بود ولی خوبیش این بود که 10 روز تاخیر مصادف شد با تولد 5 ماهگی تو گلمممممم منم از فرصت استفاده کردم رو کیک عمه برات شمع 5 گذاشتم و اولین ماهگردی بود که برات گرفتم هوراااااااااااا.... اینم عکس تو با کیکت عزیزم, البته کیک عمه                   ...
29 شهريور 1392

واکسن 4 ماهگـــــــــــــی گل پسررری

  سلام مامانی  میخوام از 4 ماهگیت بگم که واکسن زدی و خییییییلی پسر خوبی  بودی و خیلی  کمتر از 2 ماهگی اذیت شدی و درد کشیدی . صبح رفتیم بهداشت و طبق معمول قد و وزن کردی و در پایان 4 ماهگی قدت 64 و وزنت 7300 بود  ودور سرت 43.... بهداشت از روند پیشرفتت خیییلی راضی بود و ازم راجع به تغذیه ات پرسید و گفتم روزی 2 بار در روز و یه بار موقع خواب بهت خشک میدم که راحت بخوابی... و بعد رفتیم تو یه اتاقی که شما رو واکسن بزنن.... وااااااااایییی  خیلی صحنه بدیه مامانی... بابایی پاهاتو  محکم گرف که تکون ندی و شما در اووووج خوابی که ناشی از خوردن استام...
25 شهريور 1392

آخرین شب بــــــــــــارداری 92.1.27

 هومان ِمن شب آخر بارداری شبی که برای آخرین بار تو شکم مامان بودی اومدم تو وبلاگت از تموم احساس بارونی دلم برات نوشتم ولی قبل ثبتش برق رفت و همه پرید نمیدونم الان که میخوام یاداور احساس اون شب  شم میتونم به اون احساسم برسم یا نه!!!! سلام عشقـــــــم عمـــــرم نفســــــم هومـــــــــــــــــــان مامان  پرنده نیستم ولی نمیدونم چرا هر وقت میخوام ازتو بنویسم تموم وجودم بال در میاره...    نمیتونم همه احساسمو برات بگم ولی تو شیرییییییین ترین داستان و خاطره زندگیم بودی و شدی عشقم 9 ماه تو همه وجودم بودی همه روزای خوبو باهم ساختیم ولی چه زود همه ا...
21 مرداد 1392

خاطره زایمان پســـــــر گلــــــــــــــــم 92/1/28

سلام هومانم پسر عزیزم امروز بعد مدت ها  اومدم  وبلاگت تا برا ت از خاطره روزی که تو از وجودم جدا شدی و اومدی تو بغلم بنویسم اومدی به زندگیمو برات بنویسم... چه روز هیجان انگیزی بود... واقعان بی اغراق پر هیجان ترین و قشنگترین استرس زندگیم تو بودی.... از شب قبل برات میگم.... من شبا با دوستام خاله هانی و سما و نازی تو دوران بارداری هرشب تو مسنجر تا پاسی از صبح باهم حرف و صحبت و شوخی داشتیم تا این دوران و به خیر و خوبی تموم کنیم و سختیاش کمتر به نظرمون بیاد ... از بین ما 4 تا اولین نفر من بودم زایمان میکرد بعد فردای من سما و بعد هانی و بالاخره نازی بود ...
21 مرداد 1392

خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه

خاطره یه روز بد که نمیخوام دیگه هیچ وقت تکرار شه   سلام گل من امروز یه روز خیلی خیلی بد بود برام   از صبح پا شدم دیدم بینیت خس خس میکنه چند روز بود اینطوری بود... دیدم داری اذیت میشی گفتم برات قطره بینیتو بریزم.... واااااااااای کاش دستم میشکستو نمیرفتم سراغ قطره لعنتی.... تو تو حالت خواب و بیداری بودی تا برات قطره و ریختمووووو یهو چشات از حدقه داشت میزد بیرون... نفس نمیتونستی بکشی... فقط جیغ میزدی. منم که همیشه از این بابتا میترسیدم نکنه یه وقت تنهام یه اتفاقی بیوفته من دست تنها باید چیکار کنم... خلاصه بلندت کردمو چند بار زدم پشتت دیدم نهههههه...
21 مرداد 1392